فريب تلخ
صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
lord _bamarm


آرشیو وبلاگ
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦


لینک دوستان
ناتانائيل
سرای فردا
ان.ام.ان.دبليو
مهران (وبلاگ دست دوم)
من
عاشق کوچک
بيچارگان روزگار
غزال ۱۳
آخرين شبنم
همه چيز
آدم برفی جان
دختر خطر
طراح قالب:سید محمد رضا نوابی





Powered by WebGozar


  RSS  



ای ستاره، ما سلام مان بهانه است
عشق مان دروغ جاودانه ا ست
در زمین زبان حق بریده اند
حق،زبان تازیانه است

****

ای ستاره ،ای ستاره ی غریب !
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم؟
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریمان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد؟


امروز روز هجده آبان ماه

يعنی درست نقطه ی آغاز اشتباه!

يعنی خدا ويار دو تا بال کرده بود!

بال مرا گرفت و مرا کاشت توی راه!

دکتر زبان لعنتی ام را بلد نبود!

با يک سرم مرا به زمين دوخت ، بی گناه!

آنقدر زندگی کمرم را مچاله کرد -

- جای دو بال شد دو عدد نقطه ی سياه!

آغاز من برای خدا يک اشاره بود

اما برای من همه ی عمر درد و آه ...

گيرم خدا به خلوت خود خو گرفته بود

من را به يک اشاره چرا کرد بی پناه ؟!!

........


lord _bamarm : ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦


ماهی شده بود باورش

    تور اگه بندازن سرش

    میشه عروس ماهیها

    شاه ماهی میشه همسرش

    ماهی باورش نبود

    تور  اگه بندازن سرش

     نگاه گرم ماهیگیر

     میشه نگاهه آخرش


lord _bamarm : ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦


آب ، بابا ، انار ، سارا ، در.....

بچگی ، سادگی ، صداقت ، پر

خنده های بدون دندان و _

- گریه های جدایی از مادر !

 

آب ، بابا ، انار .... می خوردیم

شب چله ، که ریخت بر دفتر!

تب دلشوره های اول صبح

درس های نخوانده تا آخر !

 

آب ، بابا ، انار ، سارا.....رفت

مثل من توی عالمی دیگر

توی دنیای بی سر انجامی

توی دنیای بد و یا بدتر؟!

 

آب ، بابا .... دو سال من را برد

خاک کنکور را بریزم سر

تا نپرسند دائما از او :

- دخترت را نمی دهی شوهر؟!

 

* * *

 

آب ..... شد شور و شوق کودکیم

توی تزریق ایده و باور

توی ترفند های بی پایان

توی کمبود های یک دختر .....


lord _bamarm : ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦


يکديگر را دوست بداريد اما از عشق زنجير مسازيد.

جامهای يکديگر را پر کنيد اما از يک جام منوشيد.

از نان خود به يکديگر هديه دهيد اما هر دو از يک قرص نان تناول نکنيد.

دلهايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يکديگر ندهيد.

 

در کنارهم بايستيد،اما نه بسيار نزديک:

از آن که ستونهای معبد به جدايی،بار بهتر کشند،

و بلوت و سرو در سايه هم به کمال رويش نرسند.


lord _bamarm : ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦


 

اصلا کجای این دنیا کوچک شده

که مُدام در بوق وُ کَرنا می کنند

دهکده ی جهانی ، دهکده جهانی

هنوز فاصله ی من از تو آنقدر زیاد است

که نتوانم

ایفل رابا گام هایِ خودم پشت سر بگذارم

و سر از قطب شمال در می آورم

هنوز هم این طرف دنیا

وقتی به تو فکر می کنم

می فهمم

که اگر اقیانوس اطلس را هم دور می زدم

باز تو آن طرف دنیا بودی

ومن پول تلفن نداشتم

تا با تو چهار کلمه حرف حساب بزنم

و تکلیف خودم را روشن

که تو این قدر کلاس برای ما نگذاری

که من با دوست پسرم آنخِل

بلیارد می زنیم به یاد تو

گور پدر تو و آنخِل

اصلاا خر ما از کره گی دم نداشت

وقتی نمی دانستی ترمینال کجایِ این ده  کوره قرار دارد

و یک باغ خشک بزرگترین رؤیای تو بود

آنخِل کدام گوری بود

که به تو یاد بده

علی آباد شهر شده

و تازگی ها به اینترنت هم وصل شده

و دبلیو دبلیو ww وِرد کلام تو

مرده شویِ ما را ببرد که هنوز رنگ هواپیما را هم ندیده ایم

و تازه وقتی می خواهیم با تعاونی چهار به تهران برویم

باز سر از کویر در می اوریم

و از بس چشممان به کوه وُ کوتُتَل خورده

دارد زبان خودمان هم از یادمان می رود

چه برسد به زبان سوممان فرانسه

و زبان گدا گشنه ای مثل تو

که هنوز اسم خودت را یاد نگرفته

ادای «مادونا » را در می آوری

مرده شویِ تو را هم ببرد

با آن اِفِه ی جهانی ات و

کلاست

که تا ابد زیر زمین است

اگر چه خودت نمی دانی .

 

 

 

برگرفته شده از وبلاگه کاروان


lord _bamarm : ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦


تو به من خنديدی

و نميدانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پی من تند دويد

سيب را در دست تو ديد

غضب آلود به من کرد نگاه.

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست در گوش من آرام،

                                       آرام

خش خش گام تو تکرار کنان،

می دهد آزارم

ومن انديشه کنان

غرق اين پندارم

که چرا،

          خانه ی کوچک ما

                                 سيب نداشت


lord _bamarm : ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦


در پی آن نگاه های بلند،

حسرتی ماند

                  و آه های بلند!

-----------------------------------------------------------------------------------------

امروز من آزادم.من بی دردم.ديگه وقتی يک قلم و يک برگه ی سفيد دستم بياد،جز نام خودم از هيچ اسم ديگری سياه نمی شه.جز خودم هيچ کس ديگری لايق اشکهای من نبود.ديگه نيازی به دلداری کسی نيست،ديگه حتی دوست ندارم کسی برام گريه کنه،چون خودم برای خودم گريه ميکنم.بدترين لحظاتم را کسی رقم زد،که بيشترين علاقه را بهش داشتم ،اما امروز آزادم.                              

امشب به تنگنای غم و اندوه،آتش به نامه های تو افکندم،اينک منم که بر سر اين آتش،از رنج می گدازم و خرسندم!

يادمه بهش گفتم اون دوستت دارم ها،همين بود؟!گفت نه،کمتر از اين بود!

                                                                                              


lord _bamarm : ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦


وقتی من فرزند خود را از دست می دهم، رنج من به خاطره اين نيست که او رفته،بلکه به خاطره اين است که من تنها مانده ام.من مهمم نه او.


lord _bamarm : ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦


سهم من اين است:

سهم من،

آسمانی است که آويختن پرده ای آن را از من می گيرد،

زمينی است که فرش زيره پاهايم آن را از من می گيرد،

و دوستی است که فاصله،آن را از من گرفته است.

 


lord _bamarm : ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٦


در مسير زندگی هيچ راهی نيست به جز آنها که ما به وجود آورده ايم،هيچ مطلوبی نيست، مگر ما طلب کرده باشيم.

هر که هر گونه بخواهد، می بيند.هر چه بخواهد به دست می اورد.

هر گونه که بخواهد فکر می کند.و تو منتظره چه نشسته ای؟

چرا خود را هدر ميدهی؟

خداوند آن زمان که تو را آفريد بر خود آفرين گفت.اين يادت بماند!


lord _bamarm : ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦


-